هفته خاکستری"سیاه نوشته ها"

تنها و سرگردان میان کوچه پس کوچه های این تنهایی پر هیاهو پرسه میزنی

               شاید که چون تو هم، کسی در خویش گم شده باشد.

                                    چه بی حاصل در پی روزهای از دست رفته ات می گردی!

نمی دانم به کدامین گناه بود که مهر غم بر پیشانی ات نهادند

        یا کدامین اختر شوم در طالعت نشسته بود

                                              که سزاوار این همه محنت شدی؟!

         مگر تن نحیف و رنجور تو چه بود

                                          که یک عالم درد به دامانت نهادند؟!

آن روز که تو را زادند، تنها زادند

        و آن روز که تو را خواهند برند، تنها خواهند برد      

 هیچ کس را برای تو نیافریده اند،                                              جز تنهایی!

تو چون حلقه ای شدی بر درگاه عشق

که می کوبندت بر آن

و هیچ راه نیست تو را به بارگاه عشق!

در این هزارتوی پر خم عشق

              به هر راه که رفتی جز به بیراهه نرسیدی

                                   و به هر بیراهه ای جز به بن بست!

تکه تکه های قلبت را سپردی به دست این و آن

    که تا بروند و ببرند تک تک حادثه های عمرت را

                                 و تو تنها دلخوش به خاطراتی هستی

                                          که چون برگ خشکیده ای در باد می رقصند .........

پ.ن:برای دوست خوبم فاطمه خانم حقانیلبخند

تاریخ تحریر ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ به قلم افشین (شاخه گلهاتون) ()

مرا از عرش می خواهی نمیدانی که از خاکم؟

بکش این جسم فانی را، ببر تا پای افلاکم

مرا آنگونه می خواهی که حوا خواست آدم را

ولی از بخت بد افسوس بود از گرد او خاکم

نه نقاشی که آمیزد مرا صد رنگ و صد افسون

نه بر جان آتشین طرحی زند با تیشه حکاکم

نه قدیسی که چون ریزد یکی آب خدایی را

دهد غسلم ، کند از بیخ و بن پاکم

تو آن رعدی که می پیچد میان وهم کوهستان

میان این همه غوغا من آن پیچیده پژواکم

ز بعد رفتنت جانا ز دیده خون دل گریم

که سنگ آسیا گردد ز آب چشم نمناکم

 

تاریخ تحریر ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ به قلم افشین (شاخه گلهاتون) ()

خیلی جالبه میام میبینم تو یه روز 20 30 نفر مختلف اومدن وبلاگو دیدن و رفتن اما یه کامنت هم نذاشتن!یعنی اینقد سخته واقعا!؟

تاریخ تحریر ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ به قلم افشین (شاخه گلهاتون) ()

چشمهایت را گم کرده ام میان فراموشی هایم

و دستهای مهربانت را

که بند میزدند چینی شکسته قلبم....

مگر می شود با این دلتنگی ها سخن گفت

وقتی که قسمتم از لبخندت

عکس غبار گرفته ای است بر دیوار؟!

می دانم که احساست را

میان سفره کوچک تنهاییمان

گستراندی

تا که فردا

به دوست داشتن امروزت شک نکنم!

اینک نوشته هایم

رنگ خاکستری غروب بی تو را خواهند گرفت

و برگهای خزان

پیام آور سقوط و زوال خواهند شد

برای تن همیشه خسته ام....

تمام این شهر بی تو

آه میکشد پاییز را!

تو رفتی تا همه بفهمند

که این گونه نیز میتوان عاشق ماند

و من هنوز میان کوچه پس کوچه های این شهر

در انتظار دخترکی هستم

                            که یک روز

                                       باد او را با خود برد..............!

پ.ن : با عرض پوزش از خانم فراهانچی برای خراب کردن شعر قشنگشون.

تاریخ تحریر ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ به قلم افشین (شاخه گلهاتون) ()

شکسته ترین و خسته ترینم امشب، که فاصله میان من و تو را پر کرده است

چه تلخ است کمرنگ تر بودن از یک خط فاصله

هنوز هم سهراب جان می دهد و نوشدارو نیست

تو بیا! تو بیا که چشمانت درمان همه دردهای ناگفته است...

دردهایم را به تو می سپارم

شاید که علاج این دل خسته شوی

شاید که صدای این تن شکسته شوی

شکسته ترین و خسته ترینم امشب

همین شبی که فردایی نیست مرا

همین شبی که درمانی نیست مرا....

تاریخ تحریر ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ به قلم افشین (شاخه گلهاتون) ()

چه ساده یک سال میگذرد و ما هنوز باور نکرده ایم رفتنت را

هنوز نقش صدایت بر دیواره ذهن کوچکمان میرقصد

هنوز گرمی دستان روشنت در چشممان می درخشد

و هنوز لطافت مهربانی ات قلبهایمان را می نوازد...

و ما هنوز ناباورانه در انتظار روزهای گذشته ایم؟!

هنوز یادمان می آید که چگونه با تن پردرد و دل بی طاقتت درمان دردهای ناگفته مان بودی

هنوز یادمان می آید که چگونه با روح بزرگت فضای کوچک خانه را پر میکردی

و هنوز باور نکرده ایم که چگونه یک عمر فاصله میانمان را پر کرد؟!

چه حسرت بزرگی است زندگی

آن زمان که تو رنگ معنی بدان نمی بخشی

و چه شوق عظیمی است مردن

آن زمان که.......!

تاریخ تحریر ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ به قلم افشین (شاخه گلهاتون) ()

من از برف بدم میاد ، از برف بازی هم بدم میاد ، از خنده های مردم موقع برف بازی هم بدم میاد......

کی گفته که برف قشنگه؟!اینا همش واسه آدمهای شاد و خوشحال و مرفهیه که صبح روز برفی از خواب خوششون توی تخت گرمشون بیدار میشن و بعد از خوردن صبحونه اشون، پالتو و کفشهای بوتشون رو بر میدارن ، دستکشهای چرمشون رو دستشون میکنن و با عینک آفتابیشون میزنن بیرون.......

کی خبر داره از حال اون بچه ای که باید تو این سرمای سیاه با اون دستها و پاهای کوچیک یخ زده اش تو خیابونای این شهر قدم بزنه، جلوی همه رو بگیره تا شاید چند تایی فال بفروشه؟؟!حتی نمیتونه دستاشو تو جیبش فرو کنه........

کی خبر داره از حال اون خونواده ی اون مردی که تو این سرما نمیتونه خونه اشونو گرم کنه؟!!حتی نمیتونه سرشو جلو زن و بچه اش بالا کنه .........

من از برف بدم میاد.از برف بازی هم بدم میاد، از خنده های مردم موقع برف بازی هم بدم میاد......

هر سال شب یلدا که میشه دعا میکنم تا جایی که میشه خدا کمتر برف و بارون بفرسته،شاید واسه همینه که دو سه ساله خشکسالیه!!!خدا میدونه...........

تاریخ تحریر ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ به قلم افشین (شاخه گلهاتون) ()

او وجود من بود و وجود هر انسان همه ی  چیزی است که دارد. او که رفت بی همه چیز شدم و بی همه چیزی ، چیزی نیست جز بی شرفی که اگر شرافت داشتم نمی گذاشتم که برود........
پ.ن : نمیدانستم در بین شرافت و خودخواهی کدامین را انتخاب کنم؟

تاریخ تحریر ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ به قلم افشین (شاخه گلهاتون) ()


Design By : Pichak