مرا از عرش می خواهی نمیدانی که از خاکم؟ بکش این جسم فانی را، ببر تا پای افلاکم مرا آنگونه می خواهی که حوا خواست آدم را ولی از بخت بد افسوس بود از گرد او خاکم نه نقاشی که آمیزد مرا صد رنگ و صد افسون نه بر جان آتشین طرحی زند با تیشه حکاکم نه قدیسی که چون ریزد یکی آب خدایی را دهد غسلم ، کند از بیخ و بن پاکم تو آن رعدی که می پیچد میان وهم کوهستان میان این همه غوغا من آن پیچیده پژواکم ز بعد رفتنت جانا ز دیده خون دل گریم که سنگ آسیا گردد ز آب چشم نمناکم
تاریخ تحریر ۱۳٩٠/٩/٥ساعت
۱۱:۱٩ ب.ظ به قلم افشین (شاخه گلهاتون) ()
| Design By : Pichak |
